مفاهیم

نسبت بهره‌وری و اشتغال در عصر هوش مصنوعی

پارادوکسی که برای توضیح مصرف زغال‌سنگ در انگلستان ویکتوریایی به کار می‌رفت، چه ارتباطی با آینده هوش مصنوعی و سرنوشت مشاغل دارد؟

آیا ارزانی و کارآمدی مدل‌های هوش مصنوعی، منجر به بیکاری گسترده می‌شود؟ روایت غالب که اینطور می‌گوید. اما همان‌طور که ساتیا نادلا، مدیرعامل مایکروسافت اخیرا به آن اشاره کرد، یک مفهوم اقتصادی ۱۶۰ ساله به نام «پارادوکس جونز» این ایده را به چالش می‌کشد. سؤال این است که پارادوکسی که قبلاً برای توضیح مصرف زغال‌سنگ در انگلستان ویکتوریایی به کار می‌رفت، چه ارتباطی با آینده هوش مصنوعی و سرنوشت مشاغل دارد؟

عصاره: نکات کلیدی در یک نگاه

  • پارادوکس جونز چیست؟ ایده‌ای از اقتصاددان قرن نوزدهم، ویلیام استنلی جونز (William S. Jevons)، که می‌گوید افزایش بهره‌وری در استفاده از یک منبع (مانند زغال‌سنگ)، به دلیل کاهش هزینه مؤثر آن، می‌تواند منجر به افزایش مصرف کلی آن منبع شود، نه کاهش آن.

  • اثر بازگشتی (Rebound Effect): این مفهوم مدرن پارادوکس جونز است. وقتی خودروها کم‌مصرف‌تر می‌شوند، هزینه هر کیلومتر سفر کاهش می‌یابد و مردم بیشتر رانندگی می‌کنند.

  • ارتباط با بازار هوش مصنوعی: همان‌طور که هوش مصنوعی کارآمدتر و ارزان‌تر می‌شود، کاربردهای جدید و بی‌شماری برای آن پیدا خواهد شد. این امر تقاضا را به شدت افزایش داده و بازاری عظیم برای شرکت‌های فعال در این حوزه ایجاد می‌کند.

  • ارتباط با بازار کار: هوش مصنوعی بهره‌وری کارمندان در برخی مشاغل (مانند برنامه‌نویسان، مترجمان یا رادیولوژیست‌ها) را افزایش می‌دهد. این امر هزینه خدمات آن‌ها را کاهش می‌دهد و اگر تقاضا برای این خدمات «کشسان» (Elastic) باشد، جامعه خواهان مقدار بیشتری از آن خدمات خواهد بود که منجر به افزایش تقاضا برای نیروی کار می‌شود.

  • کشسان در برابر غیرکشسان: سرنوشت مشاغل به میزان «کشسانی» تقاضا بستگی دارد. تقاضا برای غذا «غیرکشسان» است (ما نمی‌توانیم بی‌نهایت غذا بخوریم)، بنابراین افزایش بهره‌وری کشاورزی منجر به کاهش تعداد کشاورزان شد. اما تقاضا برای سفر هوایی «کشسان» بود و اختراع جت که خلبانان را کارآمدتر کرد، منجر به افزایش تعداد خلبانان شد.


شروع داستان: زغال‌سنگ و نگرانی یک اقتصاددان

انگلستان، دهه ۱۸۶۰. انقلاب صنعتی با قدرت تمام در حال پیشروی و سوخت این انقلاب، زغال‌سنگ است. رهبران کشور نگران بودند که این منبع حیاتی به زودی به پایان برسد. راه‌حل منطقی آن‌ها چه بود؟ ساخت موتورها و کوره‌هایی با بازدهی بالاتر که با زغال‌سنگ کمتر، انرژی بیشتری تولید کنند.

اما ویلیام استنلی جونز، این راه‌حل را ساده‌لوحانه می‌دانست. او در کتاب مشهور خود، «مسئله زغال‌سنگ»، استدلال کرد که افزایش بهره‌وری، به شکلی متناقض، مصرف زغال‌سنگ را افزایش خواهد داد.

منطق پیشنهادی او ساده بود:


۱. بهره‌وری بالاتر به معنای هزینه کمتر است: وقتی یک موتور بخار با نصف مقدار زغال‌سنگ کار کند، هزینه تولید نیرو به شدت کاهش می‌یابد.
۲. هزینه کمتر به معنای تقاضای بیشتر است: کارخانه‌ها می‌توانستند دستگاه‌های خود را برای مدت طولانی‌تری روشن نگه دارند. کارآفرینان کاربردهای جدیدی برای این نیروی ارزان پیدا می‌کردند: از ساخت قطارها و کشتی‌های بخار جدید گرفته تا پمپاژ آب از معادن.
۳. تقاضای بیشتر اقتصاد را رشد می‌دهد: این انرژی ارزان، چرخ‌های صنعت را سریع‌تر به حرکت درآورد، اقتصاد ملی رشد کرد و در نتیجه، مصرف کلی زغال‌سنگ در سراسر کشور سر به فلک کشید.

و در نتیجه‌اش این ایده مطرح شد که «صرفه‌جویی در مصرف می‌تواند به مصرف بیشتر منجر شود».

جِوُنز در دنیای مدرن: از ترافیک تا یخچال‌های اضافی

این ایده در قرن بیستم تا حد زیادی فراموش شد تا اینکه بحران نفتی دهه ۱۹۷۰ و جنبش‌های زیست‌محیطی، اقتصاددانان را دوباره به فکر بهره‌وری انرژی انداخت. امروزه ما این پارادوکس را در قالب «اثر بازگشتی» در زندگی روزمره خود می‌بینیم:

  • خودروهای کم‌مصرف: وقتی خودروی شما بنزین کمتری می‌سوزاند، ممکن است تصمیم بگیرید آخر هفته‌ها سفرهای جاده‌ای بیشتری بروید یا دیگر از اتوبوس استفاده نکنید.

  • لامپ‌های LED: با ارزان شدن هزینه روشنایی، شهرها و ساختمان‌ها نورپردازی‌های عظیم در خود انجام می‌دهند.

  • بزرگراه‌های عریض‌تر: ساختن خطوط بیشتر در بزرگراه‌ها اغلب به جای حل ترافیک، افراد بیشتری را به استفاده از خودروی شخصی ترغیب کرده و در نهایت منجر به ترافیک سنگین‌تری می‌شود.

البته بحث‌های زیادی در مورد شدت این اثر وجود دارد. در بسیاری از موارد، افزایش بهره‌وری همچنان منجر به کاهش کلی مصرف می‌شود، اما پارادوکس جونز به ما یادآوری می‌کند که رفتار انسان در واکنش به کاهش هزینه‌ها، پیچیده است و از یک ساختار خطی پیروی نمی‌کند.

پارادوکس در عصر دیجیتال

برگردیم به دنیای هوش مصنوعی. وقتی شرکتی مثل DeepSeek در چین یک چت‌بات پیشرفته را با کسری از هزینه رقبای آمریکایی می‌سازد، اولین واکنش بازار، وحشت و سقوط سهام است. اما ساتیا نادلا با اشاره به پارادوکس جونز، سناریوی دیگری را ترسیم می‌کند:

ارزان‌تر شدن هوش مصنوعی به این معناست که شرکت‌ها و افراد بیشتری می‌توانند از آن استفاده کنند. این امر منجر به انفجار خلاقیت و پیدا شدن کاربردهای جدیدی می‌شود که امروز حتی نمی‌توانیم تصورشان کنیم. تقاضا برای قدرت محاسباتی و خدمات هوش مصنوعی به قدری افزایش خواهد یافت که بازار برای همه، از جمله مایکروسافت، به اندازه کافی بزرگ خواهد بود. ساتیا نادلا

اما جذاب‌ترین جنبه پارادوکس جونز، تأثیر آن بر آینده مشاغل است. اریک برینجولفسون، اقتصاددان دانشگاه استنفورد، معتقد است که ما ممکن است شاهد یک سناریوی خوش‌بینانه باشیم.

منطق او این است:


۱. هوش مصنوعی بهره‌وری را افزایش می‌دهد: یک برنامه‌نویس با کمک دستیار هوش مصنوعی می‌تواند کد بیشتری بنویسد. یک رادیولوژیست می‌تواند تصاویر بیشتری را تحلیل کند.
۲. بهره‌وری بالاتر، هزینه خدمات را کاهش می‌دهد: هزینه مؤثر تولید یک خط کد یا تفسیر یک اسکن پزشکی پایین می‌آید.
۳. اگر تقاضا «کشسان» باشد، شغل‌ها افزایش می‌یابند: مهم‌ترین نکته همین است. اگر با ارزان شدن یک خدمت، جامعه به طور تصاعدی خواهان مقدار بیشتری از آن خدمت باشد، تقاضا برای متخصصان آن حوزه نه تنها کم نمی‌شود، بلکه افزایش می‌یابد.

بهترین مثال، خلبانان هواپیما هستند. اختراع موتور جت، خلبانان را به شدت کارآمدتر کرد. آن‌ها می‌توانستند سریع‌تر و دورتر پرواز کنند. آیا این به معنای نیاز به خلبانان کمتر بود؟ خیر. چون هزینه سفر هوایی کاهش یافت، تقاضا برای پرواز منفجر شد. مردم بیش از هر زمان دیگری پرواز کردند و در نتیجه، امروز به خلبانان بسیار بیشتری نسبت به دوران قبل از جت نیاز داریم.

کشاورز در برابر خلبان

البته این سناریوی خوش‌بینانه برای همه مشاغل صدق نمی‌کند. سرنوشت یک شغل به ماهیت تقاضا برای محصول آن بستگی دارد.

مقایسه کنید با کشاورزان. فناوری (تراکتورها، ماشین‌های برداشت) بهره‌وری کشاورزان را هزاران برابر کرد. اما تقاضای ما برای غذا «غیرکشسان» است. هر چقدر هم که غذا ارزان شود، معده ما ظرفیت محدودی دارد. در نتیجه، تعداد بسیار کمتری کشاورز می‌توانستند غذای مورد نیاز کل جمعیت را تولید کنند و میلیون‌ها نفر این شغل را ترک کردند.

بنابراین، سؤال بزرگ برای آینده این است: آیا تقاضا برای خدماتی مانند برنامه‌نویسی، تحلیل داده، طراحی گرافیک، و مشاوره حقوقی بیشتر شبیه غذاست (غیرکشسان) یا سفر هوایی (کشسان)؟ برینجولفسون خوش‌بین است که در بسیاری از حوزه‌های دانش‌محور، ما اشتهای سیری‌ناپذیری برای ایده‌ها، خلاقیت و خدمات بهتر داریم.

نتیجه‌گیری: نگاهی به آینده از دل گذشته

البته که پارادوکس جونز یک پیش‌بینی قطعی نیست. خود جونز در پیش‌بینی آینده شکست خورد؛ او نتوانست ظهور منابع انرژی جدید مانند نفت را ببیند. اما این پارادوکس به ما می‌آموزد که رابطه بین فناوری و اشتغال، یک بازی جمع-صفر نیست و افزایش بهره‌وری لزوماً منجر به بیکاری نمی‌شود. در یک سناریوی محتمل، هوش مصنوعی ما را از وظایف تکراری آزاد می‌کند و با ارزان کردن نوآوری، تقاضایی عظیم برای مهارت‌های انسانیِ خلاق، انتقادی و استراتژیک ایجاد می‌کند. همان‌طور که جونز مشاهده کرد، گاهی اوقات کارآمدتر کردن کار یک کارگر، تقاضا برای همان کارگر را بیش از پیش افزایش می‌دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا